|
دوستم نداشته باش، تحمل تازيانه جدائي بر پيكر آشنائي را نخواهم داشت
ابرهاي سرگردان عمرم، بر تنديس طلائي عشق غروب خواهند كرد
دوستم نداشته باش، به راه درازي كه در پيش رويت تا ناكجا آباد ادامه دارد بينديش
جنگل زرد غربت، در آتش خشم شعله هاي درد خواهد سوخت
دوستم نداشته باش، به جدائي صلح و جنگ در امتداد زمان بنگر
عابري سرد و بي روح، در جاده چشم فرداهاي توست
دوستم نداشته باش، به فاصله ميان عشق و خشم نظر كن
فاصله هاي انبوه، با اشك هاي ما پر نخواهند شد
دوستم نداشته باش، جغد شوم سرنوشت را بر بام كاه گلي خانه ببين
مرگ و نيستي، در وراي آمال بلند پروازانه كبوتران به انتظار نشسته است
|