زندگي

دوستم نداشته باش، تحمل تازيانه جدائي بر پيكر آشنائي را نخواهم داشت

ابرهاي سرگردان عمرم، بر تنديس طلائي عشق غروب خواهند كرد

دوستم نداشته باش، به راه درازي كه در پيش رويت تا ناكجا آباد ادامه دارد بينديش

جنگل زرد غربت، در آتش خشم شعله هاي درد خواهد سوخت

دوستم نداشته باش، به جدائي صلح و جنگ در امتداد زمان بنگر

عابري سرد و بي روح، در جاده چشم فرداهاي توست

دوستم نداشته باش، به فاصله ميان عشق و خشم نظر كن

فاصله هاي انبوه، با اشك هاي ما پر نخواهند شد

دوستم نداشته باش، جغد شوم سرنوشت را بر بام كاه گلي خانه ببين

مرگ و نيستي، در وراي آمال بلند پروازانه كبوتران به انتظار نشسته است

 
 

جنگل جاري

دلتنگي، حرفهاي نگفته من بر سنگفرش خانه

پيكره آدمكي را بر جاده غربت زدگي ميكشانند

تو را ميبينم، كه بر بال ابرهاي خيال روزها را ميكشي

و من از شروع شب به تمناي وصال آنرا زنده ميكنم

كسي نيست، ناجي تنهائي من را بر اسب سفيد رؤيا ميبرند

و من از التماس چشمان گريان باران، تو را فرياد خواهم زد

فرياد هاي من، در همهمه گنگ عابران زمان گم خواهند شد

و برسم يادبود، نام مرا بر ديوار فرو ريخته فراموشي خواهند نوشت

زندگي با تمام رنگهايش ادامه خواهد داشت، شلوغ و پر هياهو

فقط من نخواهم بود، فقط تو نخواهي بود، فقط ما نخواهيم بود

 
 

كليساي عشق

دنياي من، تنهائيست

دنيائي كه همگان را به آن راهي نيست

دنياي پاك من، تنهائيست

كه از عدم عبور مردمان دست نخورده باقي مانده است

دنياي آرام من، تنهائيست

كسي را به آن راه نخواهم داد

دنياي مقدس من، تنهائيست

اين جماعت آلوده را به آن راهي نخواهد بود

دنياي ابدي من، تنهائيست

دنيائي كه پس از مرگ هم با من خواهد بود

 
 

سحرگاه

آواز قوي سپيد تنهاي من، اسطوره رازهاي پنهان درياچه خشكيده

صداي جاويدان عشق، در گوش زمانه بيرحم امروز

روز تولد قوي زيباي تنهاي دلشكسته من

با روز عروج من بسوي ابديتم مصادف خواهد شد

در آن روز مرغكان هراسان دريا، برايم چاوشي خواهند خواند

و پروردگارم مرا براي هميشه در پناه خود خواهد گرفت

ما به آرامش ابدي خواهيم رسيد و در آن دنيا تو را باز خواهم يافت

اين كره خاكي را نوازش ميكنم، فاصله ها را كوتاه خواهم كرد

دريا ها را در خواهم نورديد، و كوهها را زير پا خواهم گذاشت

و به درياچه قوي سپيدم، زادگاه و آرامگاهم باز خواهم گشت

 
 

خلاء

در آن لحظه كه به تبسم لبهاي تو دل بستم

كاش ميدانستم طعم تلخ شكست را

در آن ثانيه هاي سخت و كشنده انتظار

كاش ميدانستم حقيقت بي مهر تو را

تو نيز مثل من زاده اين خاك سرد و بي روحي

كاش ميدانستم معني خزان اوج جواني را

در آن روزهاي شيرين زندگاني

كاش ميدانستم طعم هلاهل را

و از براي تولدي دوباره در دامان تو

كاش ميدانستم لحظه سخت مرگ را

 
 

سفر

نامه اي برايت مينويسم، نوشته بر باد

روزي كه بخواني اش من ديگر اينجا نخواهم بود

نامه اي برايت مينويسم، نوشته بر آب

در خلوت تنهائي ات مرورش خواهي كرد

نامه اي برايت مينويسم، نوشته بر برگ درختان

و من فرسنگها دورتر برايت قاصدكي خواهم فرستاد

نامه اي برايت مينويسم، نوشته بر بال پرندگان

ميدانم كه بزودي فراموشم خواهي كرد

نامه اي برايت مينويسم، نوشته بر شيشه قلبم

و در مسير زندگيت خواهي فهميد كه زندگي فراتر از رؤياست

 
 

بامداد

لبهايت، زادگاه شهواني ترين بوسه هاي عاشقانه

بر آب خانه اي بنا كرده ام از جنس دوستي

گيسوانت، تنها رشته اميد من به زندگي

بر باد خانه اي بنا كرده ام از جنس محبت

چشمانت، چلچراغ روشن شبهاي تار من

بر آتش خانه اي بنا كرده ام از جنس كاغذ

گونه هايت، آرامگاه اشكهاي بي پايان من

بر خاك خانه اي بنا كرده ام از جنس شيشه

حضورت، پيروزي اميد را در دفتر سرنوشت رقم ميزند

تا در آن دنيا خانه اي بنا كند از جنس ابديت

 
 

خزان

پائيز من، امپراطوري ابليس شيطان نشين

برده هاي قبيله رهائي در آستانه جدائي

مردمكان سر در گم با لبهاي جراحي شده

لبخند سرد و تصنعي خود را پنهان ميكنند

اينجا، گورستان كهنه شهر مشاهير است

كه بر سر دار، بر ساكنان دهن كجي ميكنند

دركمان كنيد، اي پرندگان مهاجر، اي برگ درختان

كه دگر از صداي آشنا خبري نخواهد آمد

و از مرگ اميد، در سرسراي تالار تاريكي

كسي به اين ابليسان خبيس، خبري نخواهد داد

 

Copyright © 2009 OMID SOLO. All Rights Reserved.